دهکده عشق ، دهکده آرامش

عشق جوهر آدمیت است , کسی که عاشق نباشد . . .

یه نردبون میذارم تا خدا...
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
 

یه نردبون می ذارم تا خدا ..

هر روز که می گذره یه پله می رم بالا


بعضی وقتا هم پام می لغزه و چند پله پایین میام


ناراحت می شم


حتی بعضی وقتا گریه هم می کنم
!

اما نا امید نمی شم


دوباره سرمو بالا می کنم


خورشید هنوز می تابه


پس باید به راهم ادامه بدم


مقصدم آسمونه

آسمونی که جایگاه آدم خوباست


به آسمون نمی رم به خاطر آسمونی بودنش


به خاطر آبی بودنش


به خاطر بی ریا بودنش


به آسمون می رم چون آسمونه
..

چون از زمین دوره
!!


و آن هنگام است که آوازه ی زندگی را سر خواهم داد
..


 
 
مهر مادری
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
 

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره