دهکده عشق ، دهکده آرامش

عشق جوهر آدمیت است , کسی که عاشق نباشد . . .

بسیجی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
عکس...
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
 

سلام
هرچی عکس گذاشنته بودم توی وبلاگ بعد از بسته شدن سایت آپلود رفت . دوباره شروع می‌کنم چون بدون عکس بی روحه.

(برای دیدن عکس‌ها در اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید)

 

 

برای دیدن بقیه عکس‌ها به ادامه مطلب بروید


 
 
یادته ؟
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
 

یادته!!
دو تا قـلب عاشـقونه روی ماسه ها کشـیدی گـفــتی تاره موی مـن رو به همه دنیا نمیدی

نــــه مگه تو نگفــته بودی واسه تو رفیق راهم ما چه نـقـشه ها کشیدیـم واسـه فردا های با هم

تو میگفـتی که بمونیم پاکـو بی ریا و سـاده دسـت های همـو بگیـریم توی پیچـو خمه جاده

اما افـسوس آب دریا قـلب ها رو از هم جدا کـرد دل سنـگ آبی آب لـب هامونو بی صدا کرد

توی چشـم به هم زدن بود آب دریا خاطراتم حالا یه دل واسه مـن مونـد که اونم مونده تو ماتم

بـمیرم اون دمه آخــر چـی به روزه عشـقم اومد هـی نگاش به من میوفـتـاد کاری از من بر نیومـد

مـیدیدم که لای مـوج ها دنباله دسـتام میـگرده ای خدا خودت نگام کـن دریا با دلـم چه کـرده

خون بهـاشو مـن نمیخام عشـقمو داری میگیری دریا و ساحـلو سـنگت ای خدا کنه بـمیری

مـیدیدم که لای مـوج ها دنباله دسـتام میـگرده ای خدا خودت نگام کـن دریا با دلـم چه کـرده

اما افـسوس آب دریا قـلب ها رو از هم جدا کـرد دل سنـگ آبی آب لـب هامونو بی صدا کرد

توی چشـم به هم زدن بود آب دریا خاطراتم حالا یه دل واسه مـن مونـد که اونم مونده تو ماتم

از لـبـه دریا و ساحل هر کی یه خاطره داره آخـه دسـته خیـلی ها رو توی دسته هـم میـزاره

دریا حـرفی دارم اما واسه گـلایه دیـره از خـدا میـخام که هـیچ وقـت عـشـقـتو ازت نگیره

اما نارفـیـقی کردی عـشقـمو نـشونه باشـه اشـکالی نـداره ما خـدامون مـهربونه !


 
 
از خودم
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
 

من حرف‌هام رو گفتم . نه آروم . بلکه فریاد زدم. هیچکس نشنید جز یک نفر . خدا حرفام رو شنید. گفت داد نزن! آروم تر! همه صداتو شنیدن اما هیچکس حرفاتو گوش نکرد. نکنه یادت رفته؟! روی زمین همه به فکر خودشونن. همه دیگران رو فراموش کردن . حتی خیلی‌هاشون منم رو فراموش کردن. حالا از آدمایی که خدا رو فراموش کردن انتظار داری صدای بنده خدا رو یادشون بمونه؟
دیگه داد نزن. بنده‌ای من یه چیزایی رو یادشون رفته . صبر می‌کنم تا یادشون بیاد.

دوستان عزیزم . من از خودم نمی‌نویسم چون نیش قلمم زهر‌ داره . زهر تنهایی . . .

(اونم یک دست نوشته از خودم؟ دیگه چی‌کار کنم شما راضی بشین؟ گریه)


 
 
داستان یک سرباز . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
 

سربازی که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفنی خود از سانفرانسیسکو به والدینش گفت:

((پدر و مادر عزیزم ؛ جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه باز گردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.دوستی دارم که مایلم او را به خانه بیاورم))

والدین او در پاسخ گفتند:ما با کمال میل مشتاقیم که اورا ملاقات کنیم.

پسر ادامه داد: «ولی لازم است موضوعی را در مورد او بدانید. او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد. بنابر این میخواهم اجازه دهید که او با ما زندگی کند))
والدین گفتند: پسر عزیزم شنیدن این موضوع برای ما بسیار تاسف بار است ؛ شاید بتوانیم به او کمک کنیم که جایی برای زندگی پیدا کند.
پسر گفت:« نه ؛ من میخواهم او با ما زندگی کند.»
والدین گفتند: تو متوجه نیستی. فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و نمیتوانیم اجازه دهیم مشکل فرد دیگری زندگی ما را دچار اختلال کند. بهتر است به خانه باز گردی و او را فراموش کنی.دوستت راهی برای ادامه زندگی خواهد یافت.

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و والدین او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس سانفرانسیسکو به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته است که مشکوک به خودکشی می باشد.پدر و مادر سراسیمه به سمت سانفرانسیسکو مراجعه کردند و برای شناسایی جسد به پزشکی قانونی رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعی پی بردند که تصورش را هم نمیکردند. فرزند آنها فقط یک دست و یک پا داشت

-------------------------------------------------------------------

از خودم : اگر ما فقط به خودمون فکر نکنیم دنیا گلستان میشه .ای کاش فقط یک روز ، فقط یک روز انسان‌ها به فکر هم نوعان خود باشند . . . ای کاش . . .ناراحت


 
 
شعری از سایه
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
 

از دوست عزیزم سایه :

میخواهم غرورم رااززیرسایه سنگین احساس غریبه بیرون کشم تابیش ازاین سنگینی بی عاطفگی کمرش راخم نکند،که گویی شکستن احساس می شود وصدای تق تقش به گوش می رسد، سکوتم رادرسینه فریاد وگوش به هوشمندی هستی می دهم که درکدام ثانیه ازاین گردش زمان وکدامین سرزمین جامه سپیدبه آرزوهایم می پوشاند، نمی دانم؟! شایدبه سرابی درخیال دل بسته ام یابه توهمی شبانه دلخوشم، اماباورذهن را نمی توان نادیده گرفت، وصدای نجوای دل رانشنید که نیازش را فریاد می زند، ومن درمیان این ازدحام وآشفتگی جهان تنها بفکرنجات ته مانده غرورباقی مانده ام تاکه زیرآوارتنهایی ومنت احساس غریبه ترک برندارد.
"سایه"

------------------------------------------

از خودم : اون مطلب از دوست عزیزم سایه هست . واقعا شعر‌ها و داستان‌های زیبایی میگن .


 
 
یاریم کن . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
 

آنگاه که آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمی دانستم چشم نامحرمی بدان نظارگر است

آنگاه که مشق سکوتم را خواستم بر دیواره های تاریک شب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما برد و

آنگاه که درد بی کسی هایم را به رودخانه زلال صاف سپردم او با بی اعتنایی از کنار من گذشت

و آنگاه که فریادم را بر سر کو ها کشیدم تا بلکه آرام گیرم او نیز فریادم را پس داد و مرا قبول نکرد حالا با توام با تویی که حرف و دلم و درد تنهایی هامو صدای فریادم را که از سوز و زخم دل است را از

پشت دیوارها و فاصله ها می شنوی تو چی تو هم می خواهی مرا تو این دنیای وانفسا تنها گذاری و مرا به حال خود رها کنی

خدای من من تنهام ، یارایی را برای یاری دهنده ام نیست دستم را بگیر که احساس می کنم هر چه بیشتر برای رهایی از مرداب سختی ها و دلتنگی های این دنیا دست و پا می زنم بیشتر در آن

غرق می شوم و در آن فرو می روم یا پر پروازم ده یا...

گفته بودی هر گاه تو را به دهنه پرتگاه بردم

هراس مکن چون یا تو را از پشت خواهم گرفت یا به تو پرپرواز خواهم داد

خدای من ،خدای من، وقتش فرا رسیده ،پس چرا کاری نمی کنی سنگ ریزه های زیر پایم در حال فرو ریختنند پس چرا یاریم نمی دهی

--------------------------------------------------------------

از خودم: فکر کنم هنوز به حکمت خدا اعتقاد پیدا نکردیم . . .

 


 
 
شانس من رو ببینید!
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
 

اینم از شانس من! سایتی که عکس آپلود می‌کردم بسته شده همه عکس‌هام رفته.

شانس نیست که ...

اه عصبانی

 


 
 
گریه کن . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
 

گریــــه کن عزیزم اما نـه فـقــط واســـه خــــودت

واسـه اینـــکه نمیـــشه دیــــگه بیــــام تــــولـــد ت

گریـــه کـــن جـــداییـــها مـا رو رهــــا نمیــکـنــن

آدمــــا انــــگار بــرای مــا دعــــا نـمــی کــنـــــن

گریــــه کـن حـالا حـالا بایـد از هم جـــدا باشیــــم

بشــینیـــــم منتـــظــر معـجـــزه ی خــدا بـاشـیــــم

گریـــه کــن منــم دارم مثـــل تــو گریــه میــکنــم

بــه خــــدای آسمـــونــامــــون گلایـــه مــی کنـــم

گریــــه کـن واســه شــبایی که بـــدونٍ هم بودیـــم

تـنـــهایـی بــــرای ســـنگینــی غصه کـــم بودیـــم

گریــه کن سبک میشـی روزای خوب یــادت میـاد

گــرچـه تــو تقــویمامـون نیستـن اون روزا زیـــاد

گریــه کــن برای قولـی کــه بــهــش عمــل نـــشد

واســه مشــکلاتـی که ، بودش و هسـت و حل نشد

گریـــه کـن بـرای رویـایی که قسمـــت نـمی شـــه

یه شبــــم ســـَر خدا واســــه ما خلــــوت نــمی شه

گریه کن بـرای خوابـــــا که فقط یه خواب بـــودن

واســــه آرزوهامون کــــه همشون حبـــــاب بودن

گریــه کن واسه خوشی هایـــــی که نازل نمی شن

واســه اون دیـوونــــه ها که دیگه عاقل نـــمی شن

گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمی شه

دلامــون به سادگــی حـاضر بــه اقــرار نــمی شه

گریــه کن بـــذار تمــــام عقــده هات شســته بشــه

حــق داره آدم یه وقـــــتا از خودش خستـــه بشـــه

گریـــه کن واسه همه واســه خودت ، بــــرای من

توی بـــارونـــــی تـــرین ثـانیــــه حرفاتــو بـــزن

گریه کن تا آینه شـــه بــاز اون چشــــای روشنـت

واســـه مونـــدن لازمه ، فــــدای گریــــه کردنت


 
 
زندگی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
 

بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن

--------------------------------------------------
از خودم : من اون شعر رو واقعا قبول دارم . نمی‌دونم خودم کجا رو اشتباه رفتم که به بن بست رسیدم. کاش می‌شد دوباره همون نقاشی رو بکشم . فقط ، اون قسمتی‌ که الان توی نقاشیم سیاهه رو رنگ کنم و یه باغ پر گل بکشم . حیف که باید گل‌های باغ رو عوض کنم. حیف . . .


 
 
کاش همان کودک بودیم . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
 

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند، اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم. سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست .دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد ،بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!! بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند، بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ...هیچ کس نمی فهمد
هیچکس. . .


 
 
عشق یا دوست داشتن؟
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
 

١)هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده می شوید در حالی که وقتی کسی را که دوست دارید می بینید احساس سرور و شادمانی به شما دست می دهد.
*****
٢)
وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولی وقتی فردی که دوستش دارید می بینید به او لبخند می زنید .
*****
٣)
وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه در ذهن دارید به زبان آورید اما در مورد کسی که دوستش دارید اینگونه نیست .
*****
۴)
در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید دست و پای خود را گم می کنید و نمی توانید صحبت کنید در صورتی که وقتی کسی که دوستش دارید را می بینید می توانید ابراز وجود کنید .
*****
۵)
وقتی معشوقه شما گریه می کند شما هم گریه می کنید ولی وقتی که کسی را دوست دارید گریه کند به او قوت قلب می دهید و به او می گویید که گریه نکند



 
 
صفحه جدید!
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
 

سلام دوستان

یه صفحه جدید برای وبلاگ باز کردم که چون زیاد به موضوع وبلاگ ربط نداشت و ممکن بود مثل دفعه‌های قبل بعضی از عزیزان نارحت بشن ، گذاشتم توی صفحه جداگونه

برای ورود به صفحه جدید اینجا کلیک کنید.

                                                 (ورود به صفحه جدید)


 
 
سرنوشت من . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
 

این عکس‌ یه‌ جورایی سرنوشت خودمه . . .
واسه اون دوستایی که از سرنوشت من می‌پرسیدن

(برای دیدن عکس در اندازه واقعی بر روی آن کلیک کنید)


 
 
گریه بر تمام دردها شفاست . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
 

 این منم مزاحمی که آشناست هزار دفعه این شماره را دلم

گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست شما

که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد ،

حساب بنده هایتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم

شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟ چرا

 صدایتان نمی رسد کمی بلند تر صدای من چطور؟ خوب و صاف

و واضح و رساست؟ اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست


 
 
قضاوت. . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد:  پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!


 
 
یاد تو هر لحظه با من است . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
 

من ایمان دارم که عشق تنها تعلق است
عشق وابستگیست
عشق مجموع تخیلات یک بیمار نیست
انچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند
اندیشه پایان ان جدایست

بیاموز که محبت را از میان دیوار های سنگی و نگاههای کینه توز
از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانی

امروز برای من روز خوبی نیست
روز بد تنهایست
اینجارا غباری گرفته است
پنجره ها نمی خندند
بوی مستی افرین تن تو
در این کلبه نمی پیچد
یاد تو هر لحظه با من است


 
 
چند جمله کوتاه
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
 

Love adorns itself; it seeks to prove inward joy by outward beauty .Rabindranath Tagore
عشق خود را زینت می دهد،عشق به دنبال این است که شعف درونی اش را با زیبایی بیرونی ثابت کند

Love’s gift cannot be given, it waits to be accepted .Rabindranath Tagore
عشق هدیه ای است که نمی تواند داده شود.بلکه منتظر است پذیرفته شود

The hands of Power Are often destructive. The hands of Love .Are always creative.
Sri Chinmoy
دستان قدرت اغلب ویرانگر است و دستان عشق، آفریننده

When you talk about your wasted love, you just increase your blind ignorance. Love Is never wasted .Love Can never be wasted, For love is Infinity’s Life. Sri Chinmoy
وقتی درمورد عشق از دست رفته تان صحبت می کنید ،تنها جهالت کورتان را افزایش می دهید.عشق هرگز از دست نمی رود،عشق نمی تواند از دست رود،چون عشق ،زندگی بی پایان است

Love is an endless mystery, for it has nothing else to explain it. - Rabindranath Tagore
عشق یک سر بی پایان است چون چیز دیگری برای توصیف آن نیست

The most effective medicine here on earth Is love unconditional. - Sri Chinmoy
موثرترین داروی قلب، عشق بی قید و شرط است

Those who can live without love are not ready for the world of aspiration. - Sri Chinmoy
آنانی که می توانند بدون عشق زندگی کنند ،برای دنیایی از آرزوها آماده نیستند

If we really want to love we must learn how to forgive. - Mother Teresa
اگر واقعا بخواهیم دوست داشته باشیم،باید یاد بگیریم چطور فراموش کنیم

The success of love is in the loving - it is not in the result of loving. - Mother Teresa
موفقیت عشق در دوست داشتن است عشق در نتیجه دوست داشتن نیست

“Love knows no answer for it does not question." - Silent lotus
عشق ،برای سوالی که ندارد جوابی نمی شناسد

 


 
 
راز دل
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

راز دل را من نگفتم چون ندارم محرمی،هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم،راز دل را با آب گفتم تا نگوید با کسی،عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم.....


 
 
خدا کند این عشق از سرم برود
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

خبر به دور ترین نقطه جهان برسد،نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودم، کسی که سهم تو باشد به دیگری برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواسته ای یک عمر، به راحتی کسی ناگهان از راه برسد..
رها کنی برود از دلت جدا باشد ،به آن که دوست ترش داشته...به آن برسد
رها کنی بروند دو تا پرنده شوند ،خبر به دور ترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری، که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که...نه نفرین نمیکنم که مباد، به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود، خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


 
 
یه دوست گفت . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢
 

یه دوست گفت:

مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بی‌قرارت باشند...


 
 
دنیا , زمان . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢
 

همیشه فکر کن تو دنیای شیشه ای زندگی می کنی، پس سعی کن سنگی بطرف کسی پرتاب نکنی. چون اولین چیزی که می شکنه و خراب می شه دنیای خودته

-------------------------------------------------------------------------------------------

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه میداند ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده می داند هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند دیروز به تاریخ پیوست

 


 
 
آرزویم اینست...
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢
 

آرزویم این است: نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر ازشوق زیاد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی، عاشق آنکه تو را می‌خواهد، و به لبخند تو از خویش رها می‌گردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه که دلت می‌خواهد


 
 
دلتنگ
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢
 

ساز گلهای دلم اهنگ توست
یار بیرنگ غزل همرنگ توست
رفتی اما جان چشمانت بگو
حس نکردی یک نفر دلتنگ توست؟؟؟


 
 
 
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱
 

اینقدر گفتین عکس‌بذار،‌منم گذاشتم

دیگه کسی نگه‌ها

میدونم زیاد قشنگ نیستن

شما به قشنگیه خودتون ببخشید

 

ادامه عکس ها در ادامه مطلب