دهکده عشق ، دهکده آرامش

عشق جوهر آدمیت است , کسی که عاشق نباشد . . .

به یاد بیار . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

وقتی دلتنگ شدی

به یاد بیارکسی روکه خیلی دوست داره

وقتی ناامید شدی

به یاد بیارکسی روکه تنهاامیدش تویی

وقتی پراز سکوت شدی

به یاد بیارکسی روکه به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست ازغصه بشکنه

به یاد بیارکسی روکه توی دلت یه کلبه ساخته

آره

منو یادت بیار. . .


 
 
محرم
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦
 

ماه محرم رسید
ماه خون...ماه ماتم...ماه اندوه...
آسمان خون می‌گرید...
اشک شمع سفید خانه ، به رنگ خون شده...
خنده بر لبان کسی نیست...
همه یکدست سیاه پوش شده‌اند...
آری...‌
محرّم رسیده است...
لباس سیاه خود را بر تن کنید...
به عزاداری مولایمان، سرور و سالار شهیدان می‌رویم...

لبیک یا حسن


 
 
زندگی . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦
 

زندگی گل به توان ابدیت است
زندگی ضرب زمان در ضربان دل ماست
زندگی خبر رفتن موشک به فضاست
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن یک سکه ده شاهی در جوی خیابان است
زندگی سیبی است باید گاز زد با پوست خورد
زندگی ساده است ماهم ساده باشیم


 
 
شکست
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦
 

گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای!

گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.



گفتند: شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای.

گفت: نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.



گفتند: شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی.

گفت: نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام.



گفتند: شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی.

گفت: نه شکست یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.



گفتند: شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی

گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.



گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کردی.

گفت: نه! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.



گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی!

گفت: نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم.


 
 
از یک دوست . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٩/٢۳
 

یک بار یکی از دوستام اینو بهم گفت
جالب بود واسم


 جرج آلن: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته میمانند، میشکنند


 
 
داستان مادرانه
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٩/٢۱
 

این داستان رو خودم خیلی دوست دارم
شما هم بخونین . امیدوارم خوشتون بیاد
راستی
مامان جونم ، میدونم تا بزرگ شدم خیلی اذیّت کردم . امیدوارم من رو ببخشی

-------------------------------------------------------------------------------------------

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎ شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی ‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."لبخندی زد و گفت: "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود که من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانه ی او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه ی من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم .با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم." و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه ی اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت ...

این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگیشان از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید و این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.


تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه دربر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن

 
 
انسان یا شیطان؟
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/٢٠
 

  

امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام

لقمه برمیداشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن

نکرده‌ای؟

بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را

بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته

ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان

توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها

وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام

میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟





 
 
تو . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/٢٠
 

یک نفر
یک جایی
تمام رویاهاش لبخند توست
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهایی کردی
این حقیقت رو به خاطرداشته باش
یک نفر
یک جایی
در حال فکر کردن به توست ...


 
 
من به چشمان تو می‌اندیشم...
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٩
 

من به چشمان تو می اندیشم
و به تکرار هزاران دست که تو را می نوشتند
من به چشمان تو می اندیشم
و به شهری که تو را،با همه ی خوبیهایت
به چراغان دروغین شبانش بخشد
و به دستان تو آموخت،که تسلیم شوی
من به تکرار تو می اندیشم
و به غمبار ترین لحظه ی خوش
که شکستی در من
و شکستم در خویش


 
 
پشت صندلی لهستانی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

ساعت از سه هم گذشته . روی یک صندلی لهستانی ولو شده ام و روبرویم چند شیشه ودکای روسی خالی شده ، تصاویری را که از آنورشان پیداست را کج و مج می کنند . تمام بدنم کرخت شده ، یک نوع بی حسی لذت بخش ، بدون فکر ، بدون احساس و بدون وزن . اینکه هرچه فکر می کنم ، نمی توانم فکر کنم ، لذت مستی را چندین برابر می کند . پلکهایم سنگین شده و احساس می کنم دهانم بی حس است . درست مثل بیرون آمدن از مطب دندانپزشکی است ، وقتی که دیگر دردی نداری و صدای مته دندانپزشک اذیتت نمی کند . حال خوبی است . شناوری و روحت از جسمت پیروی نمی کند . دهانت گس است و احساس تشنگی می کنی ولی این احساس اذیتت نمی کند . اصلا در مستی هیچ چیز انسان را اذیت نمی کند . با روحت رو راست می شوی . دروغگویی و ماسکت پنهان می شود و خودت می مانی و احساسات نابت . گذشته مانند یک فیلم سینمایی جلوی چشمت رژه می رود . احساس می کنی باید تنها باشی و کسی نباشد . بی وزنی هم حال و هوای خودش را دارد . مدام ذهنت دور یک مساله می چرخد و بدون اینکه از آن مساله نتیجه بگیری ، احساس نارضایتی نمی کنی . دوست دارم به خانه بروم ، نه ! باید به خانه بروم . احساس می کنم که احتیاج دارم پتویم را روی سرم بکشم و بدون خاموش کردن چراغی که نور زرد بد رنگ از خودش تولید می کند بخوابم . صدای نفس هایم را در سکوت بشنوم و برایم لالایی شود . وقتی اولین پیک را می خوری ، احساس می کنی گرما در وجودت ، در رگ و در خونت جاری می شود . گرمای مطلق . مگر نه اینست که در کلیسا گفته اند ، خدا روشنی است ، پس هر نوری ، گرما دارد . وقتی می می خوری ، خدا می شوی ، احساس می کنی که خالصانه به او می پیوندی و جزیی از وجود لایتناهی اش می شوی . سرم گیج می رود ولی تهوع ندارم . از این حالت مستی خوشم می آید ، یک نوع سرخوشی کاذب . بی فکری مطلق و احساسات پاک . مطمینا هیچ مردی را نمی توان یافت که مست کند و لب به اعترافات عشقی اش نگشاید . زنان را نمی دانم . کاش او این جا بود تا تمام دلم را با نگاهی که از باده خمار است ، می گشودم . چشمانم سنگین شده ، همه جا را تار می بینم و این هم ، لذت الکل را در وجودم دو برابر می کند . احساس می کنم دارم سبک می شوم ، سبک تر ، سبک تر و ... .

 

***

سه ساعت بعدتر ، جسد طلبه جوانی را که بر اثر هیجان ناشی از نویسندگی در دم سکته کرده بود را از تنها کلیسای شهر به بیرون بردند و تا به امروز همگان در آن دهکده بر این باورند که جسد مرد را هنگام حمل ، بی وزن یافته اند . همین .

 


 
 
مدیون
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند


 
 
مشکل اجتماعی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

نمی‌دونم این داستان یه اتفاق واقعی هست یا نه ، فقط میدونم واسه خودم متاسفم که توی همچین اجتماعی زندگی می‌کنم

 

از زبان معلم این دانش آموز:

 مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد شود

موضوع را این جوری پای تخته نوشتم : می خواهید در آینده چکاره شوید و الگویتان کیست ؟

برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب

کنید؟ انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا

 شغل جدید به آن ها اضافه شده که بطور مثال میتوان این رشته ها را نام برد:

از زبان یک دانش آموز: من گفتم دوست دارم که مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان

 ام وی ام ( منظور همان M.B.A است! ) که بهترین رشته ی دنیاست و خیلی پول دارد !!!

 از زبان دیگر دانش آموز میشنویم : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد و

می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ...!!!

ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است : " می خواهم فاحشه بشوم !"

شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده !!!

-------------------------------------------------------------------------------

خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبیست ! خانم همسایه ما فاحشه است (این را مامان گفت!) ، تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم و پدرم همیشه مخالف است ...

حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد چون همیشه مرتب است و ناخنهایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد .

ولی مامان همیشه معمولیست و خانم همسایه را دوست ندارد ،بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد !!!

گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟!خانم همسایه هنوز دم در بود و فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد ! من که نفهمیدم چرا کتکم زد ؟!  بعد من را فرستاد تو و در را بست ...

من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند ! مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند  ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من ! زنها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند !!! خانم همسایه خیلی آدم مهمی است و آدم های زیادی به خانه اش می آیند ! همشان مرد هستند و برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند !!!بعضی وقتها هم اینقدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزارمی کند وهمکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند ... من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم  همسایه است و گفت می داند !

 آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچوقت یادش نمی ماند ...!

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد و زود زود ماشینهایش را عوض می کند ، فکر کنم چندتا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش و این ور و آن ور می برند .

من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم ولی امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند !!!


دختر کوچولو ، خدا بهت رحم کنه
یعنی خدا به هممون رحم کنه
یعنی این داستان واقعی بود؟
چند نفر واقعا مثل او داستان بالایی هستند
این افراد کسانی هستند که عشق  به پاک توهین کردند
خدا سزاشونو بده


 
 
زیبایی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او

 

رابررسی کرد .

 

بعضی ها ساده و بدون تزئین بودند ، اما بعضی ها هم طرح های ظریفی

 

داشتند .

 

زن ، قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه ی آنها

 

یکی است .

 

او پرسید : « چرا گلدان های نقش دار و گلدان های ساده ، یک قیمت

 

هستند ؟ چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است ،

 

همان پول گلدان ساده را می گیری ؟ »

 

فروشنده گفت : « من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم .

 

زیبایی ، رایگان است . »


 
 
یکی را دوست میدارم
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

                                            یکی را دوست میدارم.....

                          یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم

               او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است

               او   همان   خورشید  درخشان  اسمان  روزهای   زندگی  من   است

                        اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است

              قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم

              او  همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد

                                  مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد

                                            یکی را دوست میدارم....

               همان کسی که هر شب  قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد

                                          مرا به خواب عاشقی میبرد

         کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت

                    اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم

                                       و تنهایی را واقعا احساس میکنم

                                     او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست ,

                         او برایم مثل اسمان  میماند که همیشه بالای سرم است

                     اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم

                                     اری من همان اسمان ابری هستم

                                           یکی را دوست میدارم....

                          او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است

                          پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم

                          پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش

                                      ای خورشید اسمان روزهای من

                                  ای مهتاب روشنی  بخش  شبهای من

                     ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من

                                          ای همدم زندگی من

                                          با من باش با من باش

                                 چون تورا و فقط تورا دوست میدارم

                                        اری تو را دوست میدارم...

                                           فقط تو را !!!!!!!!!!!!!


 
 
کوچه
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳
 

این شعر رو تقدیم میکنم به دوست عزیزم  آقا ماهان که میدونم این شعر رو خیلی دوست داره
امیدوارم همیشه موفق باشی ماهان جان

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یاذ آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان آرام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم: حذر از عشق؟! ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم ، نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت ، در ظلمت غم ، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما ،
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

(فریدون مشیری)


 
 
عشق...!
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٢
 

روزی از گورستانی می گذشتم روی تخته سنگی نوشته یافتم که نوشته بود: " اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ " من هم زیر آن نوشتم: " صبر " برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ " من هم با بی حوصلگی نوشتم: "مرگ" برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد اما زیر تخته سنگ ، جوانی را مرده یافتم


 
 
بهشت و جنم ...
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٢
 

شخصی روزی با خدا مکالمه ای داشت:خداوندا!دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آن ها را باز کرد‍؛مرد نگاهی به داخل انداخت.درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود و آن قدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد. افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر و مریض حال بودند.به نظر قحطی زده می آمدند. آن ها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آن ها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر کنند. اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دست شان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب آن ها غمگین شد. خداوند گفت:«تو جهنم را دیدی.»آن ها به سمت اتاق بعدی رفتند و خداوند در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت. افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه ی کافی تپل و قوی بودند، می گفتند و می خندیدند .آن شخص گفت:«نمی فهمم»خداوند جواب داد:«ساده است!فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمعکار تنها به خودشان فکر می کنند.»

 


 
 
طعم تلخ زندگی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۱
 

این مطلب هم به خاطر دوستمه "این مطلب یادگاری از خواهر دوست منه"
خدا بهش صبر بده

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
                                        ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

دراین دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من
همه از من گریزانند
توهم بگذر از این تنها
همه خود درد من بودند
خیال کردم که هم دردند
فقط اسمی به جا مانده
ازآنچه بودم و هستم
دلم چون دفترخا لیست

گره افتاده درکارم
                   به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
                   چه کاری پیش رو دارم

"بی وفایی کردی راژ"

 


 
 
تولد...(شادی یا غم؟؟؟)
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۱
 

امروز تولد خواهر دوستم هست که چند ماه پیش فوت کرد
هرکسی مطلب رو دید ، قسم دادم که فاتحه بخونه

دوست خوبم بهت تسلیت میگم
خدا بهت صبر بده


 
 
یاد بگیر!
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

یاد بگیر که اجازه بدهی، آدم‌ها خودشان، به وقت خودشان، رویاهاشان را به خاک، یا چه می‌دانم، باد بسپارند.

اگر رویایت را پیش از این از دست داده‌ای،  قبولش نداری دیگر، با چیز دیگری تاقش زده‌ای، یا شکلش را عوض کرده‌ای، یا هر چی ِ هر چی ِ دیگری، نخواه که دیگری را هم “روشن” کنی. آیه‌ی یاس نخوان، پیش‌داوری نکن، نگو “من خواستم و نشد”، نگو ” تو هم می‌رسی به این”، سر تکان نده به رویاها، اگر به گمانت حماقت است، خامی‌ست، گمانت را توی دلت نگه‌دار.

قد ِ پر آدم‌ها، ارتفاع پروازشان، با هم فرق می‌کند. شاید یکی توانست، شاید یکی پرید، هان؟

اگر هم که نه، اگر که دیگری هم تا آخرش، پاهاش چسبیده ماند به زمین، می‌توانی گذرت که افتاد بهش از آن لبخندها بزنی که “نگفتم؟”

گرچه من اگر جای تو بودم، چنین روزی، همان “نگفتم” را هم نمی‌گفتم.


 
 
یادمان باشد
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم


پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

 طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست

 به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

 یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا

 دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

 یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

 یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

 طلب سوختن بال و پر کس نکنیم


 
 
من دلم میخواهد...
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

من دلم می خواهد

                                             خانه ای

 داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش


دوستهایم بنشینند آرام


گل بگو گل بشنو


هرکسی می خواهد


وارد خانه پر عشق و صفایم گردد


یک سبد بوی گل سرخ


به من هدیه کند


شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست


شرط آن داشتن


یک دل بی رنگ و ریاست


بر درش برگ گلی می کوبم 
 

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار


خانه ی ما اینجاست


تا که سهراب نپرسد دیگر


"خانه دوست کجاست؟ "

فریدون مشیری


 
 
عشق یعنی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٠
 

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                               عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                             عشق یعنی بوسه ها در طوله سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                             عشق یعنی چشم را به در دوختن

 عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                            عشق یعنی دستانه من دستانه تو

عشق یعنی امیدم دوستت دارم تورو

                            عشق یعنی می برم تا اوج تورو

عشق یعنی حرف من در نیمه شب

                            عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

عشق یعنی انقباظو انبصاط

                            عشق یعنی درده من درده کتاب

عشق یعنی زندگیم وصله به توست

                           عشق یعنی قلب من در دست توست

عشق یعنی عشقه من زیبای من

                           عشق یعنی عزیزم دوستت دارم


 
 
کمبود نظر
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/٦
 

سلام به همه‌ی دوستان عزیز

ببینید ، من خیلی سعی کردم مطالب جالب بذارم تا شما دوستای عزیزم از وب لذت ببرید
امّا اینکه نظر نمی‌دید میتونه دلیل این باشه که از وب خوشتون نمیاد
و من هم امیدی واسه ادامه‌ی کار ندارم
اگر دوست دارین وبلاگ بیشتر و قدرتمندتر از قبل فعّالیت داشته باشه، نظر دادن رو فراموش نکنید

با تشکر-آریا مقدم


 
 
خسرو و شیرین معروفترین داستان عاشقانه ایرانی (داستان کامل)
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٥
 

داستان کامل خسرو و شیرین نظامی‌ به نثر
هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز می‌نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتکب تجاوز به حقوق مردم می‌شود. او که با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌کند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی‌مانند.
هنگامی‌ که هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می‌کند: اسب خسرو را می‌کشد؛ غلام او را به صاحب باغی که دارایی‌اش تجاوز شده بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد که چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت‌هایی به دست خواهد آوردکه بسیار ارزشمندتر می‌باشند: دلارامی ‌زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شکوه و نوازنده ای به نام باربد.

 
مدتی از این جریان می‌گذرد تا اینکه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شکوه و جمال ملکه‌ای که بر سرزمین ارّان حکومت می‌کند، سخن را به برادرزاده‌ی او، شیرین، می‌کشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی‌های بی حد او می‌نماید، آنچنان که دل هر شنونده‌ای را اسیر این تصویر خیالی می‌کرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده‌ی عشق را در درون خسرو به تکاپو وامی‌دارد و خواهان این پری سیما می‌شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می‌فرستد. هنگامی‌ که شاپور به زادگاه شیرین می‌رسد، در دیری اقامت می‌کند و به واسطه‌ی ساکنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه‌ی کوهی در همان نزدیکی آگاه می‌شود. پس تصویری از خسرو می‌کشد و آن را بر درختی در آن حوالی می‌زند. شیرین را  در حین عیش و نوش می‌بیند و دستور می‌دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می‌شود که خدمتکارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می‌برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می‌دهند و به بهانه ی اینکه آن بیشه،  سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی‌بندند و به مکانی دیگر می‌روند  اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را که شاپور نقاشی کرده بود، می‌بیند و از خود بیخود می‌شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می‌دهد، یارانش آن را پنهان کرده و باز هم پریان را در این کار دخیل می‌دانند و رخت سفر می‌بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب  خود می‌کند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی‌دارد و چنان شیفته‌ی خسرو می‌شود که برای به دست آوردن ردّ و  نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می‌گیرد؛ اما هیچ نمی‌یابد. در این هنگام شاپور که در کسوت مغان رفته از آنجا می‌گذرد. شیرین او را می‌خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی که با شیرین داشت پرده از این راز برمی‌گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می‌کند و همان گونه که با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار کرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی‌آورد. شیرین که در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می‌گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین که دیگر در عشق روی دلداده‌ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می‌نشیند و به سوی مدائن می‌تازد.

از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترک مدائن می‌کند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می‌کند که اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت کنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می‌گیرد.
در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمه‌ای تن خود را می‌شوید، متوجه حضور خسرو می‌شود. هر دو که با یک نگاه به یکدیگر دل می‌بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می‌پوشند. خسرو به امید شاهزاده‌ای که در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری که در کاخ خود روزگار را با عشق او می‌گذراند.
شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. کنیزان، او را در کاخ جای داده و آنچنان که خسرو سفارش کرده بود در پذیرایی از او می‌کوشیدند. شیرین که از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه‌ی حسادتی که نسبت به شیرین داشتند، او را در کوهستانی بد آب و هوا مسکن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می‌کرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در کاخی مقیم کرده بود که روزگاری شیرین در آن می‌خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می‌پیچید. اما دیگر نه از صدای گام‌های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می‌کند و از شاه دستور می‌گیرد که به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می‌نهد و شیرین را در حالی که در آن کوهستان بد آب و هوا به سر می‌برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده که خبر مرگ هرمز کام او را تلخ می‌کند.  به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می‌کند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تکیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می‌نهد به امید اینکه روی دلداده‌ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می‌شود.
در حالی که خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام می‌کند و با تهمت پدرکشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریک می‌نماید. خسرو نیز که همه چیز را از دست رفته می‌یابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان می‌گریزد. در میان همین گریزها و نابسامانی‌ها، روزی که با یاران خود به شکار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد که او نیز به قصد شکار از کاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدت‌ها دوری، سرانجام یکدیگر را دیدند در حالی که خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در کاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو که از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست که تنها در مقابل عهد و کابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد.

خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،‌خسرو دل از معشوقه‌ی خود برداشت و عزم روم کرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشکر کشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همه‌ی نعمت‌های دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود.
مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت می‌کند. تجربه به او نشان داده که غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یک نباید دل بست؟؟؟

پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود پراکند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یکی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد.
در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینکه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان کند، او را طلب کرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن‌های خود انتخاب کرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت.
آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو که دیگر نمی‌توانست عشق سرکش خود را مهار کند، ‌شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه کرد.
شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمی‌خورد. از آنجا که آوردن شیر از چراگاهی دور، کار بسیار مشکلی بود، شاپور برای رفع این مشکل، فرهاد را به شیرین معرفی کرد.

در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین می‌بازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می‌کند که ادراک از او رخت بر می‌بندد و دستورات شیرین را نمی‌فهمد. هنگامی‌ که از نزد او بیرون می‌آید، سخنان شیرین را از خدمتکارانش می‌پرسد و متوجه می‌شود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا کند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر کوه می‌زد که در مدت یک ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین کرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت که داستان آن بر سر زبان‌ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای که با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به کندن کوهی از سنگ می‌فرستد و قول می‌دهد اگر این کار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش کند.


فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه می‌رود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک کرد و سپس به کندن کوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان که حدیث کوه کندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی ‌شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان کوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای کندن سنگ خارا به گوش خسرو می‌رسد. او که دیگر شیرین را، از دست رفته می‌بیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می‌فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در کاری که در پیش گرفته سست شود. هنگامی ‌که پیک خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می‌رساند، او تیشه را بر زمین می‌زند و خود نیز بر خاک می‌افتد. شیرین از مرگ او، داغدار می‌شود و دستور می‌دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامه‌ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می‌فرستد و او را به ترک غم و اندوه می‌خواند. پس از گذشت ایامی ‌از این واقعه، مریم نیز می‌میرد و شیرین در جواب نامه‌ی خسرو، نامه ای به او می‌نویسد و به یادش می‌آورد که از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می‌یابد که جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش‌های بسیاری نمود اما همچنان بی‌نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو که از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شکرنام که توصیف زیبایی‌اش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شکر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش کند. خسرو که می‌دانست شاپور تنها مونس شب‌های تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار کرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهایی‌ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شکایت به سر برد. روزی خسرو به بهانه‌ی شکار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین که از آمدن خسرو آگاه شده بود، کنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز که از نحوه‌ی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شکایت‌ها نمود و اظهار نیازها کرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می‌دارد و تأکید می‌کند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می‌تواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بی‌نتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می‌گردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می‌شود و او را دلتنگ می‌کند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می‌شود و به کمک شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان می‌شود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ‌ترتیب می‌دهد. شیرین نیز در گوشه‌ای از مجلس پنهان می‌شود. در این بزم نیک از زبان شیرین غزل می‌گوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از کف می‌دهد و از خیمه‌ی خود بیرون می‌آید. خسرو که معشوق را در کنار خود می‌یابد به خواست شیرین گردن می‌نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می‌فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می‌آورد. خسرو پس از کام یافتن از شیرین، حکومت ارمن را به شاپور می‌بخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می‌شنود و عمل می‌کند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می‌دهد و در آن سؤالاتی درباره‌ی چگونگی افلاک و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می‌پرسد. پس از چندی، با وجود آنکه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت می‌نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می‌افکند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس کرد و تنها شیرین اجازه‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یک شب که خسرو در کنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه‌ای جگرگاهش را درید. حتی در کشاکش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطه‌ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی‌جان یافت و ناله سر داد. در میانه‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، که خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی‌اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در کنار خسرو جان داد. بزرگان کشور نیز که این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن کردند. 


 
 
داستان‌های عشق واقعی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٥
 

 

1. رومئو و ژولیت

تا به امروز شاید این داستان مشهورترین دلداده‌ها باشد. این زوج مترادفی برای عشق هستند. رومئو و ژولیت یک داستان حزن انگیز نوشته ویلیام شکسپیر است. داستان عاشقانه آنها بسیار غم انگیز است. داستان این دو جوان که از دو خانواده مخالف هم هستند، به این گونه است که در نگاه اول عاشق شده و عشق آنها به ازدواج انجامیده سپس دو عاشق واقعی گشته و زندگیشان را به خاطر عشقشان به خطر انداختند. بی شک گرفتن زندگی خود به خاطر همسر یکی از نشانه‌های عشق واقعی است. در نهایت مرگ نابهنگام آنها خانواده‌هایشان را به هم پیوند داد.

-----------------------------------------------------------

2. کلوپاترا و مارک آنتونی

داستان عاشقانه آنتونی و کلوپاترا یکی از به یاد ماندنی‌ترین و عاشقانه ترین داستانهاست که در همه زمانها نقل می‌شود. داستان این دو شخصیت تاریخی بعدها توسط ویلیام شکسپیر به نمایش درآمد و هنوز هم در همه جای دنیا نمایش داده می‌شود. رابطه آنتونی و کلوپاترا نمونه واقعی عشق است. آنها در نگاه اول عاشق گشتند. رابطه بین این دو جوان مقتدر، کشور مصر را در یک موقعیت قدرتمندی قرار داد. اما عشق آنها رومی‌هایی که از قدرتمند شدن مصری‌ها نگران بودند را عصبانی می‌کرد. با وجود تهدیدهایی که وجود داشت، آنتونی و کلوپاترا ازدواج کردند. می‌گویند که در زمان جنگ علیه رومی‌ها آنتونی خبر دروغین مرگ کلوپاترا را دریافت کرد و با شمشیر خودش را کشت. زمانی که کلوپاترا از مرگ آنتونی آگاه شد، وحشت زده شد و خودکشی کرد. عشق بزرگ به قربانی بزرگی هم نیازمند است.

-----------------------------------------------------------

3. پاریس و هلن

 

به نقل از ایلیاد اثر هومر، داستان هلن و جنگ تروآ یک افسانه حماسی یونانی و ترکیبی از واقعیت و افسانه است. هلن به عنوان زیباترین زن در عرصه ادبیات در نظر گرفته شده است. او با منلوس، شاه اسپارت ازدواج کرد. پاریس پسر پریام شاه تروا عاشق هلن شد و او را ربود. یونانی‌ها ارتش عظیمی ‌به رهبری برادر منلوس، اگاممنون، فراهم کردند تا هلن را بازگردانند. هلن به سلامت به اسپارت بازگشت که ادامه زندگی خود را در شادمانی با منلوس زندگی کند.

-----------------------------------------------------------

4. ناپلئون و ژوزفین


ازدواج این دو یک ازدواج مصلحتی بود که ناپلئون در سن 26 سالگی به ژوزفین علاقه‌مند شد و با او ازدواج کرد. ژوزفین بانویی برجسته و ثروتمندترین زن به حساب می‌آمد. هرچه زمان می‌گذشت عشق ناپلئون به ژوزفین همچنین ژوزفین به ناپلئون بیشتر می‌شد اما این باعث کم شدن احترام متقابل آنها و همچنین کم شدن علاقه شدید آنها به هم نمی‌شد و به مرور زمان کهنه نمی‌شد. درحقیقت عشق آنها یک عشق حقیقی بود. آنها سرانجام در عشقشان شکست خوردند زیرا ناپلئون یه یک وارثی نیاز داشت درحالیکه ژوزفین از داشتن این نعمت محروم بود. آنها با ناراحتی از هم جدا شدند و هر دوی آنها عشق و علاقه شان را تا ابد در دلهایشان پنهان کردند.

-----------------------------------------------------------

5. اسکارلت اوهارا و رِت باتلر

بربادرفته نشاندهنده یکی از آثار جاویدان ادبی است. اثر معروف مارگارت میچل، عشق و نفرت بین اسکارلت و رت باتلر را شرح می‌دهد. تنظیم وقت چیزی بود که اسکارلت و رت باتلر هیچگاه در آن با همدیگر هماهنگ نبودند. در سراسر این داستان حماسی، این زوج هیچگاه احساسات واقعیشان را به طور دائمی ‌تجربه نکردند و این حاصل بروز جنگ در پیرامونشان بود. اسکارلت که دختر بی قید و آزادی بود نمی‌توانست بین خواستگاران خود یکی را انتخاب کند. تا جایی که سرانجام تصمیم به ادامه زندگی با رت باتلر شد. درحالیکه ذات دمدمی ‌اسکارلت از قبل بینشان فاصله انداخته بود. امید به طور غیرمستقیم و همیشگی در قهرمان داستان ما ظاهر شد. بنابراین رمان با این جمله اسکارلت «فردا روز دیگری است» پایان می‌یابد.

-----------------------------------------------------------

6. جین ایر و رچستر

در داستان معروف شارلوت برونته، شخصیتهای تنها و بی دوست، علاجی برای تنهایی خود یافتند. جین، دختر یتیمی ‌که به عنوان مربی وارد خانه ادوارد رچستر، مردی ثروتمند، می‌شود. این زوج غیرقابل تصور به هم نزدیک و نزدیک تر شدند تا زمانی که رچستر قلب لطیف و مهربانی را خارج از قلب خشن خود یافت. رچستر علاقه شدید خود را به خاطر تعدد زوجین آشکار نمی‌کرد اما در سالگرد ازدواجشان جین متوجه ازدواج سابق رچستر شد. جین با قلبی شکسته از آنجا دور شد اما بعد از یک آتش سوزی مهیب به عمارت ویران شده رچستر بازگشت. جین، رچستر را نابینا یافت در حالیکه زن، خود را کشته بود. عشق پیروز شد و دو عاشق دوباره به هم پیوستند و در خوشی و سعادت زندگی کردند.

 

-----------------------------------------------------------

 

7. ملکه ویکتوریا و آلبرت

این داستان عاشقانه درمورد خانواده سلطنتی انگلیسی است که 40 سال در مرگ همسرش به سوگ نشست. ویکتوریا دختری با نشاط، خوش رو و شیفته نقاشی بود. او در سال 1873 بعد از مرگ عموی خود ویلیام ششم بر تخت سلطنت انگلیس جلوس کرد. در سال 1840 او با اولین پسرعموی خود پرنس آلبرت، ازدواج کرد. در ابتدا پرنس آلبرت در بعضی محافل، ناآشنا به نظر می‌رسید چون او آلمانی بود. او می‌خواست که خانواده اش را به خاطر پشتکارش،صداقت و فداکاری بیش از حدش شگفت زده کند. این زوج دارای نه فرزند شدند. ویکتوریا فرزندانش را بسیار دوست داشت. او به توصیه‌های آنها در مملکت داری به ویژه سیاست اعتماد می‌کرد. زمانی که آلبرت در 1816 فوت کرد، ویکتوریا آسیب شدیدی دید. او به مدت 3 سال در محافل عمومی‌ظاهر نشد. گوشه نشینی او باعث انتقاد عموم به او شد. کوششهای بسیار در زندگی ویکتوریا شد. اما تحت نفوذ نخست وزیر بنیامین در اسرائیل، ویکتوریا زندگی عمومی‌ خود را از سر گرفت و مجلسی در 1866 افتتاح شد. اما ویکتوریا هرگز سوگ همسرش را پایان نمی‌داد و تا سال 1901 تا پایان زندگی خود سیاه به تن کرد. در طی سلطنتش که طولانی ترین سلطنت در تاریخ انگلیس بود بریتانیا یک قدرت جهانی شد (خورشید هرگز غروب نمی‌کند).

-----------------------------------------------------------

8. لیلی و مجنون

شاعر برجسته ایران، نظامی‌گنجوی، شهرت خود را مدیون شعر عاشقانه اش لیلی و مجنون که از یک افسانه عربی الهام گرفته، می‌باشد. لیلی و مجنون یک تراژدی درمورد عشق نافرجام است. این داستان برای قرنها نقل و بازگو شده است و در نسخ خطی و حتی روی سرامیکها نگاشته شده است. عشق لیلی و قیس به دوران مدرسه شان برمی‌گردد. عشق آنها کاملاً قابل مشاهده بود اما آنها از آشکارشدن عشقشان جلوگیری می‌کردند. قیس به دلیل تهیدستی خود را به بیابانی تبعید کرد تا میان حیوانات زندگی کند. او از خوردن غفلت می‌کرد و بسیار لاغر شده بود. به دلیل همین رفتارهای عجیب و غریب او، به وی لقب دیوانه دادند. او با عربهای بادیه نشین دوستی می‌کرد. آنها به قیس قول داده بودند لیلی را طی ستیز و زد و خوردی نزد او بیاورند. در طی این زد و خورد قبلیه لیلی شکست خورد اما پدر لیلی به دلیل رفتارهای مجنون وار قیس با ازدواج آنها مخالفت کرد و بالاخره لیلی با شخص دیگری ازدواج کرد. پس از مرگ همسر لیلی، بادیه نشین‌ها جلسه ای بین لیلی و مجنون ترتیب دادند اما آنها هیچ وقت کاملاً با هم آشتی نکردند. فقط بعد از مرگشان هر دو کنار هم دفن شدند.

 

 

-----------------------------------------------------------

9. شاه جهان و ممتاز محل

در سال 1612 دختری جوان، به نام ارجمند بانو، با فرمانروای امپراتور مغول، شاه جهان ازدواج کرد. ارجمند بانو یا ممتاز محل 14 فرزند به دنیا آورد و همسر مورد علاقه شاه جهان شد. بعد از مرگ ممتاز محل در 1629 امپراتور بسیار غمگین شد و تصمیم گرفت مقبره ای برای او بسازد. او بیست هزار کارگر و ده هزار فیل را استخدام کرد و نزدیک به 20 سال طول کشید تا مقبره تاج محل کامل شد. شاه جهان هرگز قادر نبود تا سنگ سیاه مقبره را که طراحی کرده بود کامل کند. او توسط پسرش عزل شد و در قلعه قرمز آگرا زندانی شد و ساعتهای تنهایی خود را به تماشای رودخانه جاونا در مقبره ممتاز محل می‌گذراند. او سرانجام در کنار معشوقش در تاج محل به خاک سپرده شد.



 
 
رسم عاشقی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٥
 

یرمردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالکی را بدید که پیاده بود
پیرمرد گفت: ای مرد به کجا رهسپاری؟
سالک گفت: به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می کنند.
پیرمرد گفت: به خوب جایی می روی!
سالک گفت: چرا؟
پیرمرد گفت: من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند.
سالک گفت: پس آنچه گویند راست باشد؟
پیرمرد گفت: تا راست چه باشد.
سالک گفت: آن کلام که بر واقعیتی صدق کند.
پیرمرد گفت: در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی؟
سالک گفت: نه
پیرمرد گفت: مردمانی چنین بدسیرت چگونه تو را میزبان باشند؟
سالک گفت: ندانم
پیرمرد گفت: چندی میهمان ما باش. باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم.
سالک گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نیک آن است که به میانه مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم.
پیرمرد گفت: ای کوکب هدایت شبی در منزل ما بیتوته کن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی.
سالک گفت: برای رسیدن شتاب دارم.
پیرمرد گفت: نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را ترکه می زد تا هدایت شوند. ترسم که تو نیز با مردم این دیار کج کردار آن کنی که شیخ کرد.
سالک گفت: ندانم که مردم با ترکه به جنت بروند یا نه؟
پیرمرد گفت: پس تامل کن تا تحمل نیز خود آید. خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند.
پیرمرد و سالک به باغ رسیدند. از دروازه باغ که گذر کردند، سالک گفت: حقا که اینجا جنت زمین است. آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند.
پیرمرد گفت: بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد.
دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد. سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت: با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری.
سالک گفت: اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم.
پیرمرد گفت: تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است. این گونه کن.
سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت. پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود. طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد. دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد. روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت: لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی.
سالک چندی به فکر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نکند.
پیر مرد گفت: به فرمان دل روزی دگر بمان تا کار عقل نیز سرانجام گیرد.
سالک روزی دگر بماند.
پیرمرد گفت: لابد امروز خواهی رفت, افسوس که ما را تنها خواهی گذاشت.
سالک گفت: ندانم خواهم رفت یا نه، اما عقل به سرانجام رسیده است. ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.
پیرمرد گفت: با اینکه این هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گویم.
سالک گفت: بر شنیدن بی تابم.
پیرمرد گفت: دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی.
سالک گفت: هر چه باشد گردن نهم.
پیرمرد گفت: به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد.
سالک گفت: این کار بسی دشوار باشد.
پیرمرد گفت: آن گاه که تو را دیدم این کار سهل می نمود.
سالک گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند و اگر نشدند من کار خویشتن را به تمام کرده بودم.
پیرمرد گفت: پس تو را رسالتی نبود و در پی کار خود بوده ای!
سالک گفت: آری.
پیرمرد گفت: اینک که با دل سخن گویی، کج کرداری را هدایت کن و بازگرد آنگاه دخترم از آن تو.
سالک گفت: آن یک نفر را من برگزینم یا تو؟
پیرمرد گفت: پیری است ربا خوار که در گذر، دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار، او شهره است.
سالک گفت: پیرمردی که عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
پیرمرد گفت: تو برای هدایت خلقی می رفتی.
سالک گفت: آن زمان رسم عاشقی نبود.
پیرمرد گفت: نیک گفتی. اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن، می خواهم بدانم چه دیده و چه شنیده ای؟
سالک گفت: همان کنم که تو گویی.
سالک رفت، به آن دیار که رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت.
مرد گفت: این سوال را از کسی دیگر مپرس.
سالک گفت: چرا؟
مرد گفت: دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند.
سالک گفت: شنیده ام که مردم این دیار کج کردارند.
مرد گفت: تازه به این دیار آمده ام، آنچه تو گویی ندانم. خود در احوال مردم نظاره کن.
سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد. هر آن کس که دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا. برگشت دست پیرمرد را بوسید.
پیرمرد گفت: چه دیدی؟
سالک گفت: خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت.
پیرمرد گفت: وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری، آنان را آن گونه ببینی که هستند نه آن گونه که خود خواهی.


 
 
نمی‌دونم عنوانشو چی بذارم...
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٥
 

اخرین لحظه ی رفتن تو یادم نمی ره
اشکا دونه دونه رو گونه ی من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتی که تو بوسه هاتو می دادی
انگاری اتیش به قلبم می زدی
نوبت من که رسید انگاری دیرت شده بود
عشق بی دلیل من دست و پا گیرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شکست و ریخت
شیشه ی عمر منم تموم شدو هیشکی ندید
تو می رفتی رو تن برگای خیس
فکر می کردم تو خیالت کسی نیست
عمریه چشم به درم منتظر نامه های سالی یه بار
من می خوام ببینمت تو و خدا فقط یه بار
به خدا دلم دیگه جای شکستن نداره
پیش قلب بی وفات نگاه من کم میا ره
امان از خوش خیالی در به دری اوارگی
دیگه لعنت می فرستم به تو لعنت زندگی