دهکده عشق ، دهکده آرامش

عشق جوهر آدمیت است , کسی که عاشق نباشد . . .

بدون شرح !
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥
 

 


برای دیدن عکس در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید . . .

 


 
 
نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢
 

این مطلب رو حتما بخونین

 

 

وقتی ژرالدین (حاصل ازدواج چارلی و اونا اونیل) می‌خواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه‌ای نوشت که در شمار زیبا‌ترین و شور انگیزترین نامه‌های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می‌کند.

 ژرالدین دخترم:

اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم. من از توخیلی دورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.

تصویر تو آنجا روی میز هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی. این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را می‌شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می‌بینم.

شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین٬ نامه‌ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم. وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه‌ها گفتم. قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می‌آمد٬ طعنه اش می‌زدم و می‌گفتمش برو.

 

 من در رویای دخترم  خفته ام. رویا می‌دیدم ژرالدین٬ رویا.......

رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری می‌دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می‌دیدم به روی آسمان٬ که می‌رقصید و می‌ شنیدم تماشاگران را که می‌گفتند: "دختره را می‌بینی؟ این دختر همان دلقک پیره "اسمش یادته؟ "چارلی". آره من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می‌رقصی. این رقص‌ها  و بیشتر از آن  صدای کف زدنهای تماشاگران٬ گاه تو را به آسمان‌ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه‌های تاریک را، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می‌لرزد. من یکی ازاینان بودم ژرالدین  و در آن شبها  در آن شبهای افسانه ای کودکی‌های تو، که تو با لالایی قصه‌های من  به خواب می‌رفتی٬ و من باز بیدار می‌ماندم در چهره تو می‌نگریستم، ضربان قلبت را می‌شمردم، و از خود می‌پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟ پس..........

تو مرا نمی‌شناسی ژرالدین. در آن شبهای دور ٬قصه‌ها با تو گفتم٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست‌ترین محلات لندن آواز می‌خواند و می‌رقصید و صدقه جمع می‌کرد.این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را چشیده ام. و از اینها بیشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می‌زند  اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می‌خشکاند،  احساس کرده ام. بااینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. از تو حرف بزنیم، داستان من به کار تو نمی‌آید.

 به دنبال تو نام من است: چاپلین. با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند  خود گریستم.

ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می‌کنی٬ تنها رقص و موسیقی نیست.

نیمه شب هنگامی ‌که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می‌رساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی.

گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو : "من هم یکی از آنان هستم." تو یکی از آنها هستی - دخترم، نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز می‌شکند و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می‌شناسم، از قرنها پیش آنجا، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا، رقاصه‌هایی مثل خودت را خواهی دید. زیبا تر از تو، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده‌ی نورافکن‌های تآتر "شانزلیزه" خبری نیست.

نور افکن رقاصگان کولی، تنها نور ماه است نگاه کن، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی‌رقصند؟

اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو می‌رقصد.

همیشه کسی هست که بهتر از تو می‌زند و این را بدان که در خانواده چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد.

من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می‌فرستم. هر مبلغی که می‌خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می‌کنی، با خود بگو : "دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد."

جستجویی لازم نیست. این نیازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی  همه جا خواهی یافت.

اگر از پول و سکه با تو حرف می‌زنم٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه‌های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می‌روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می‌گویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوا٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار  سقوط می‌کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.

آن شب٬ این الماس٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود٬ و سقوط تو حتمی ‌است.

شاید روزی  چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی٬ همیشه سقوط می‌کنند.

دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس بر گردن همه می‌درخشد.......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می‌شناسد. و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را می‌دانم.

 

به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن ترا نمی‌پوشاند. به خاطر هنر می‌توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می‌زنم.

 اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می‌داری.

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....


 
 
نامه عاشقانه یک پسر به نامزدش
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢
 

١- محبت شدیدی که صادقانه به تو ابراز میکردم

٢- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

٣- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

۴- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و


۵- این احساس در قلب من قوت میگیرد که بالاخره روزی باید


۶- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم که


٧- شریک زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار کوتاه بود اما


٨- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و


٩- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم


١٠- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ کس نمیتواند تحمل کند و با این وضع


١١- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را


١٢- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم


١٣- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان که


١۴- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش


١۵- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت کننده است اگر


١۶- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم که


١٧- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش


١٨- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت که دارای کمترین


١٩- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه


٢٠- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش کنم و نمتوانم قانع شوم که


٢١- تو را دوست داشته باشم و شریک زندگی تو باشم .

 

و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان!!!


 
 
مرد نابینا . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱
 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.


 
 
روش تشخیص نشانه های عشق حقیقی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۸/٧
 

در رمان نویسی، نشانه های عشق واقعی به سمت ملودرام گرایش دارد. تپش قلب، بی خوابی، بی اشتهایی، به حرکت درآمدن پرده ها و آتش بازی. اما اگر چنین چیزهایی را حس کردید، آنقدر که اسیر هوس شده اید، عاشق نشده اید. اگر هوس را کنار بگذاریم، نشانه هایی که در این مقاله برایتان عنوان می کنیم، نشانه های انکارناپذیر از عشق حقیقی—و سلامت احساسی—هستند.

 


به راحتی علت اینکه نمی خواهید با کسی ارتباط برقرار کنید را توضیح می دهید
باوجود اینهمه بیماری های مختلف دیگر هر روز با یکی بودن به اندازه گذشته جذابیت ندارد. مسئله تمایل به تک پر بودن نیست مسئله حرف زدن درمورد آن است. تعداد زیادی از زن ها و مردها تک همسری هستند و احساس می کنند که تمایلشان برای چشم پوشی از بقیه به همسرشان قدرت بیشتری می دهد. اما وقتی دوست داشته باشید که این حس و تمایل خودتان را توضیح دهید نه تنها عاشق هستید بلکه فردی منطقی و فهمیده نیز به نظر خواهید رسید.
 

دفترچه خاطرات گذشته تان را دفن می کنید.
"من دفترچه خاطراتم را دفن کرده ام!" این جمله نه تنها تک پر بودن فرد بلکه برنامه داشتن برای آن را نشان می دهد مخصوصاً وقتی می گویید که هیچکس از آشنایانتان به پای معشوق فعلیتان نمی رسد. تمایل شما برای خلاص شدن از آن، نشان از این واقعیت دارد. همچنین نشانه این است که دیگر هیچ تمایلی برای دیدن عشق های قبلیتان ندارید و این یعنی در این رابطه دیگر میلی به برگشت وجود ندارد و فقط می خواهید به جلو بروید.

شاید با خودتان فکر کنید که منصفانه نیست که دفترچه خاطرات را در شومینه بیندازید و بسوزانید، به همین دلیل اطلاعاتتان را روی لپ تاپ شخصیتان که دست هیچکس به آن نمی رسد ذخیره می کنید. تعهد، تعهد است. اگر تظاهر کنید که دفترچه خاطراتتان را دور ریخته اید یعنی تظاهر به متعهد بودن می کنید. پس بزرگ شوید: اگر به اندازه کافی بزرگ شده اید که کسی که دوستش دارید شما را جدی بگیرد، پس یعنی به اندازه کافی هم بزرگ شده اید که خودتان خودتان را جدی بگیرید. در روابط متعهد دیگر جایی برای دوز و کلک نیست.

جایی می روید که از آن متنفر هستید.
اینکه دلتان بخواهد که با عشقتان جایی بروید که به شدت از آنجا متنفر هستید و اصلاً هم به خاطر آن ناراحت نشوید یکی از نشانه های خوب عاشق شدن است.

وقتی تازه شروع به قرار گذاشتن کرده بودید وسوسه می شدید که این رابطه را بر هم بزنید. در مرحله بعدی رابطه برای خودتان می ایستید و کارهایی که دوست ندارید را به هیچ وجه انجام نمی دهید. این فرایند کاملاً لازم است چون اگر قرار است یک عشق واقعی وجود داشته باشد باید بر مبنای اینکه خود واقعیتان کیست بنا شود نه کسی که طرفتان دوست دارد باشید. اما وقتی در آخر به عشق می رسید نیاز به اثبات مداوم خودتان با تاثیرات معشوقتان نرم تر می شود و این حس بخشش به خاطر عشقتان سخاوتتان را جبران می کند.
لازم نیست خوب حواستان به همه چیز باشد تا همه چیز 50-50 باشد. اما وقتی حس کنید که عدالت و مساوات و احترام بینتان وجود دارد آنوقت برای انجام کاری که از آن متنفرید اما طرفتان به آن علاقه دارد تمایل بیشتری پیدا می کنید. به عبارت دیگر، آن فرد از آن کار یا اتفاق مهمتر می شود.

اگر ولخرج باشید صرفه جوتر و اگر خسیس باشید دست و دلبازتر می شوید
مسئله پول نیست بلکه میل به امتحان کردن اعتقادات اصلی  به خاطر ارزش گذاشتن به فردی دیگر و دیدگاه و نظرات اوست. هر رابطه خوبی ما را تغییر می دهد. اگر با عشقتان بودن باعث می شود یک بخش اصلی از خودتان را تغییر دهید فقط نشانه عشق نیست، بلکه نشاندهنده احترام و میل به یادگرفتن از همدیگر است. این یعنی رابطه تان اینقدر امن هست که بخواهید در آن دست به امتحان کردن کاری جدید بزنید.
ریا و دورویی را فراموش کنید. باید اینقدر جرات، قدرت و انرژی داشته باشید تا سیستم اعتقادی خودتان را چه سیاست، سقط جنین، غذای چینی، مسافرت، بچه دار شدن، باغبانی، پول یا هر عقیده دیگری به چالش بکشید.

هیچ کاری نکردن اما با هم بودن فوق العاده به نظر می رسد
در مراحل اول رابطه عطش عمیقی برای شناختن همدیگر وجود دارد اما این دوران کمی ترسناک هم به نظر می رسد چون ممکن است طرف مقابل کسی نباشد که شما فکر می کردید یا بدتر از آن، شما آن کسی نباشید که طرف مقابلتان می خواسته است. بااینکه در ابتدای رابطه هیچ چیز قطعی نیست اما شما فکر می کنید که اینطور است به همین خاطر دوست دارید همیشه با هم باشید و کاری انجام دهید، چه در ملاء عام چه محرمانه. در این دوران همیشه دنبال جایی هستید که با هم بروید و کاری که با هم انجام دهید. اگر زن و شوهری هستید که به رابطه جنسی علاقه دارید، کارهایی که می کنید هم پیرامون این رابطه خواهد و بقیه کارها اهمیت زیادی نخواهد داشت. اما وقتی آن عطش جنسی اولیه فروکش کرد دوست دارید پز همدیگر را به بقیه بدهید چون حس می کنید که خوب با هم جور شده اید و به آن افتخار می کنید.
وقتی حس کنید که هیچ کاری نکردن اما با هم بودن هم می تواند لذت بخش باشد یعنی عاشق شده اید چون مراحل قبلی که مرحله ترس، رابطه جنسی و پز دادن است را پشت سر گذاشته اید. حالا رابطه فقط به شما دو نفر منحصر می شود نه آدم ها یا کارهای دیگر. درواقع بااینکه در زندگی طبیعی همدیگر وارد شده اید اما با هم بودن برایتان فوق العاده ترین چیزی است که می توانید فکر انجامش را بکنید.

حاضرید خودتان بودن را به خطر بیندازید
خودتان بودن مهمترین مسئله ممکن است. بقیه مواردی که در این مقاله ذکر کردیم همه مستلزم این است که خودتان باشید اما وقتی واقعاً کسی را دوست داشته باشید دوست دارید بداند که شما که هستید و شما را برای آنچه که هستید دوست بدارد نه آنچه که تظاهر می کنید هستید. وقتی در یک رابطه عاشقانه واقعی باشید می توانید صادق و رک و راست باشید و از فرصت ها استفاده کنید.
بخش نیرنگ آمیز عاشق بودن این است که می تواند شما را ترغیب کند خودتان باشید. شما دوست دارید کسی که قرار است شریک زندگیتان شود همیشه خوشحال و خوشبخت باشد و تنها راه آن این است که خودِ واقعیتان باشید. مطمئناً الان که او را اینقدر دوست دارید دلتان نمی خواهد با دروغ با او زندگی کنید اما باید مراقب باشید که به چه اعتراف می کنید. یادتان باشد که بین صداقت و دورویی سکوت است. اگر اینقدر بزرگ شده اید که عاشق شوید، پس اینقدر عاشق شده اید که بفهمید بعضی وقت ها باید ساکت باشید


 
 
قدر ثانیه‌هایمان را بدانیم . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٦
 

ساعت ٣ شب بود ،

تلفن زنگ زد و جوان از خواب پرید ،

مادرش بود ، جوان با عصبانیت گفت چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادرش گفت ٢۵ سال پیش تو مرا اینگونه از خواب بیدار کردی ، تولدت مبارک پسر عزیزم‌!

جوان از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح نخوابید .

پسر جوان صبح رفت که از مادرش عزد خواهی کند ، ولــــی . . .

 

مادرش کنار تلفن و در کنار یک شمع سوخته به خوابی عمیق و آرام فرو رفته بود و دیگر در این دنیا نبود . . .

 

قدر ثانیه‌هایمان را بدانیم ، چرا که هرگز بر‌نخواهند گشت . . .