دهکده عشق ، دهکده آرامش

عشق جوهر آدمیت است , کسی که عاشق نباشد . . .

ما و خدا . . .
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
 

یه روز مردی نشسته بود با خدا حرف میزد.همینطور که داشت از تنهاییشو غم و غصه هاش به خدا میگفت،خدا بهش گفت میخوای ردپای تو رو هر جا که رفتی بهت نشون بدم؟
گفت :آره.
بعدش خدا بهش دو جفت ردپا نشون داد که داشت از یه بازار رد میشد.
خدا بهش گفت یه جفت از ردپاها خودتی یه جفت دیگه منم که همیشه باهاتم
همینطور که ردپاها ادامه پیدا کرد به تپه ای رسید که گذشتن ازش خیلی سخت بود. ولی با این تفاوت که اون ردپاها یه جفت شده بود.
مرد از خدا گله کرد :خداجون مگه تو نگفتی که همیشه با بنده هاتی مگه نگفتی تو سختی ها تنهاشون نمیزاری؟؟
میدونی خدا بهش چی گفت؟؟؟؟
خدا بهش گفت :اون دو تا ردپا ردپای منه که تورو بغل کردم دارم با خودم می برم