دهکده عشق ، دهکده آرامش

عشق جوهر آدمیت است , کسی که عاشق نباشد . . .

رسم عاشقی
نویسنده : آریا فرمانروای تنهایی - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٥
 

یرمردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت . سالکی را بدید که پیاده بود
پیرمرد گفت: ای مرد به کجا رهسپاری؟
سالک گفت: به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می کنند.
پیرمرد گفت: به خوب جایی می روی!
سالک گفت: چرا؟
پیرمرد گفت: من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند.
سالک گفت: پس آنچه گویند راست باشد؟
پیرمرد گفت: تا راست چه باشد.
سالک گفت: آن کلام که بر واقعیتی صدق کند.
پیرمرد گفت: در آن دیار کسی را شناسی که در آنجا منزل کنی؟
سالک گفت: نه
پیرمرد گفت: مردمانی چنین بدسیرت چگونه تو را میزبان باشند؟
سالک گفت: ندانم
پیرمرد گفت: چندی میهمان ما باش. باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم.
سالک گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نیک آن است که به میانه مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم.
پیرمرد گفت: ای کوکب هدایت شبی در منزل ما بیتوته کن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی.
سالک گفت: برای رسیدن شتاب دارم.
پیرمرد گفت: نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را ترکه می زد تا هدایت شوند. ترسم که تو نیز با مردم این دیار کج کردار آن کنی که شیخ کرد.
سالک گفت: ندانم که مردم با ترکه به جنت بروند یا نه؟
پیرمرد گفت: پس تامل کن تا تحمل نیز خود آید. خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند.
پیرمرد و سالک به باغ رسیدند. از دروازه باغ که گذر کردند، سالک گفت: حقا که اینجا جنت زمین است. آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند.
پیرمرد گفت: بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد.
دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد. سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست پیر مرد گفت: با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری.
سالک گفت: اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم.
پیرمرد گفت: تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است. این گونه کن.
سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت. پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود. طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد. دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد. روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت: لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی.
سالک چندی به فکر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نکند.
پیر مرد گفت: به فرمان دل روزی دگر بمان تا کار عقل نیز سرانجام گیرد.
سالک روزی دگر بماند.
پیرمرد گفت: لابد امروز خواهی رفت, افسوس که ما را تنها خواهی گذاشت.
سالک گفت: ندانم خواهم رفت یا نه، اما عقل به سرانجام رسیده است. ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.
پیرمرد گفت: با اینکه این هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گویم.
سالک گفت: بر شنیدن بی تابم.
پیرمرد گفت: دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی.
سالک گفت: هر چه باشد گردن نهم.
پیرمرد گفت: به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد.
سالک گفت: این کار بسی دشوار باشد.
پیرمرد گفت: آن گاه که تو را دیدم این کار سهل می نمود.
سالک گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند و اگر نشدند من کار خویشتن را به تمام کرده بودم.
پیرمرد گفت: پس تو را رسالتی نبود و در پی کار خود بوده ای!
سالک گفت: آری.
پیرمرد گفت: اینک که با دل سخن گویی، کج کرداری را هدایت کن و بازگرد آنگاه دخترم از آن تو.
سالک گفت: آن یک نفر را من برگزینم یا تو؟
پیرمرد گفت: پیری است ربا خوار که در گذر، دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار، او شهره است.
سالک گفت: پیرمردی که عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
پیرمرد گفت: تو برای هدایت خلقی می رفتی.
سالک گفت: آن زمان رسم عاشقی نبود.
پیرمرد گفت: نیک گفتی. اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن، می خواهم بدانم چه دیده و چه شنیده ای؟
سالک گفت: همان کنم که تو گویی.
سالک رفت، به آن دیار که رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت.
مرد گفت: این سوال را از کسی دیگر مپرس.
سالک گفت: چرا؟
مرد گفت: دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند.
سالک گفت: شنیده ام که مردم این دیار کج کردارند.
مرد گفت: تازه به این دیار آمده ام، آنچه تو گویی ندانم. خود در احوال مردم نظاره کن.
سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد. هر آن کس که دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا. برگشت دست پیرمرد را بوسید.
پیرمرد گفت: چه دیدی؟
سالک گفت: خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت.
پیرمرد گفت: وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری، آنان را آن گونه ببینی که هستند نه آن گونه که خود خواهی.