پیوند قلب . . .

باورش نمی شد که قلبی به بدنش پیوند شده باشد.
 «تو رو خدا بگید کی قلب عزیزش رو به من هدیه کرده؟»
نامزدش امیر در حالی که دست او را در دست داشت گفت:«جوانی که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شده بود.»
بعد عکسی را از جیبش بیرون آورد.عکس محمد بود ،خواستگار قبلی اش.همان که برای خوشبختی او حاضر بود با ماشین قراضه اش صبح تا شب مسافرکشی کند و حالا با همان ماشین تصادف کرده بود.دستش را روی قلبش گذاشت.خیلی تند می تپید.
خیلی تند . . .

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه/ ج

سلام، بر فروانراوی تنهایی؛ خوشحال شدم اومدین، با اجازه شما لینکتون کردم، ناراحت که نشدین؟[لبخند]

عاشق تو

سلام آريا جان . چيزه ، مي شه ١ فرصت ديگه بهم بدي؟ قول مي دم جبران كنم . منتظر جوابتم. جون "m " جواب بده.

صدراتهرانی

داستانکک خوبه اما به نظرم (‌دارم میگم نظرم) خیلی رویاییه قابل تصوره اما داستانکک ها هرچی قابل لمس ترباشن بهترن البته قرار نیست همیشه اینطوری باشن اما نمی دونم من که خودم از این موضوعی که استفاده کردی خیلی استفاده کردم جالبه خیلی تند به نظرم اسم این داستانکک رو بذار خیلی تند بهتر نیست؟

شاهزاده احسان میرزا

[لبخند] سلام....متاثر شدیم....داستانک جالبی بود/ این نوای گوگوش در بلاگتان عجب جذب میکند مارا....

شقایق

بعضا تصور میکنم اگه یه روزی منم پیوند قلب بشم حس خیلی عجیبی خواهم داشت انگار که دیگه خودم نیستم![دلشکسته]

فاطمه/ ج

سلام؛ فقط خواستم حالتو بپرسم. [چشمک]

جاسوییچی

سلام. وبلاگت معرکه است. راستش بیشتر پستاتو خوندم همش خوب بود...مخصوصا پستی که در مورد عشق های تاریخی(لیلی و مجنون...اسکارلت و رت و ...) نوشته بودی.یا مثلا تکه ی گمشده. ا حق.

فاطمه/ ج

سلام؛ ممنون؛ امیدوارم شما هم خوب باشین؛ حتماً بهتون سر میزنم، فکر کنم شوخی کردین دارین همه پست ها را میخونین نه؟![سوال][گل]

aisan

dadash narahat konande bod ama khob bod[چشمک]