شعری از دوست عزیزم "سایه"

خسته از بودنم
ازاین نفس
از ماندنم
دلواپس رفتنتم
کاش می توان لحظه ای نیست شد
فارغ زین جهان خیس شد
درگذار کوچه های بی کسی
کوله باری چاک کرد
بی غم از هر زمان،
جسم سرد خویش را
درسرزمینی خاک کرد
بعد ماندن در هبوط
فارغ از هرقنوت
بی ضجه ازهرغمی
بی اشک ازماتمی
کاش می شد
کاش می شد
باترانه، باتبسم
چشم را بار دیگر باز کرد
بار دیگر زندگی آغاز کرد.

     ----------------سایه ----------------

/ 9 نظر / 19 بازدید
مغرور

سلام زیبا بود [گل]با تبادل لینک موافقین؟

Purple Girl

منم امیدوارم هر دومون به آرزومون برسیم! چرا فقط ما؟ همه به آرزوشون برسن![چشمک]

سحر

سلام دوست خوبم غمو به دلت راه نده دنیا خیلی نامرده و تنها آرزوش گریوندن آدمهاست پس نذار شکستت بده مرسی که بهم سر زدی امیدوارم همیشه موفق باشی[گل]

علی توکلی

زیبا بود. فرمانروا اگه دوست داشتی یه سری به وبلاگ من بزن.

فاطمه

شاید در پس امروز سرد، فردایی روشن به سویت پر کشد[گل]

نازنین

سلام!!!! شرمنده دیر شد!!!!! نبودم!!!! فوق العاده بود!!!!!!

شهرزاد

هرچند که از جمع شما کم نشدم با هیچ کدامتان محرم نشدم هربار به یک سیب فریبم دادید با اینکه فریب خوردم آدم نشدم آپ کردم دوستم,تونستی بیا[گل][گل]