ما و خدا . . .

یه روز مردی نشسته بود با خدا حرف میزد.همینطور که داشت از تنهاییشو غم و غصه هاش به خدا میگفت،خدا بهش گفت میخوای ردپای تو رو هر جا که رفتی بهت نشون بدم؟
گفت :آره.
بعدش خدا بهش دو جفت ردپا نشون داد که داشت از یه بازار رد میشد.
خدا بهش گفت یه جفت از ردپاها خودتی یه جفت دیگه منم که همیشه باهاتم
همینطور که ردپاها ادامه پیدا کرد به تپه ای رسید که گذشتن ازش خیلی سخت بود. ولی با این تفاوت که اون ردپاها یه جفت شده بود.
مرد از خدا گله کرد :خداجون مگه تو نگفتی که همیشه با بنده هاتی مگه نگفتی تو سختی ها تنهاشون نمیزاری؟؟
میدونی خدا بهش چی گفت؟؟؟؟
خدا بهش گفت :اون دو تا ردپا ردپای منه که تورو بغل کردم دارم با خودم می برم

 

/ 7 نظر / 13 بازدید
زی زی

[بغل]واااااااااااااای چقدر آپت با معنی بود خیییییییییییلی خوشم اومد متاثرم کرد آریا جان[بازنده]

زی زی

رااااااااااااااااستی اول[بازنده] به نفرات اول کاپوچینو میدناااااااااااااااااااااااااااااااااا[نیشخند]

زهرا

سلام مطلبتون خیلی قشنگ بود دستتون درد نکنه. [گل][لبخند][گل] راستی عکستونم خیلی قشنگه که گذاشتین . [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل]

زهرا

[گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل]

زهرا

[گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] موفق باشی

nazanin

....!!!!!‌قشنگ بود!!!! مثه همیشه!

فاطمه

چقدر مهربونه خدامون[لبخند]